به جلد اول از مجموعه چرا نشد خوش آمدید که شاید داستان زندگی خودتان هم باشد . کتابی که در دست دارید نه یک کتاب روانشناسی با پاسخ های آماده ،بلکه آینه ای است که بخشی از واقعیت های امروزی جامعه مان را بازتاب می دهد . این قصه هایی درباره لحظاتی هستند که مسیر زندگی می توانست تغییر کند اما نکرد.
همه ما در زندگی با این سوال تلخ مواجه شدیم :<<چرا نشد ؟>>
این مجموعه تلاشی است برای مرور همین مسیر های ناتمام برای مطالعه ادامه کتاب از طریق لینک اقدام به خرید نمایید .
این داستان از 6 فصل تشکیل شده است
فصل اول : سایه در جمع
از بچگی ، قد بلند برای سروش نه یک نعمت بلکه یک بار سنگین بود . این ویژگی فیزیکی او را در کانون توجه ناخواسته قرار داده بود . در مدرسه ، این مسئله خودش را به شکل های مختلف نشان می داد: در صف ها همیشه باید در انتها می ایستاد، پشت سر دیگران ، تا نظم شکسته نشود این موقعیت حس عقب ماندگی را در او تقویت می کرد ….
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل دوم : پناهگاه روی تشک
اما با همه این ها سروش دلش جای دیگری گیر کرده بود و تنها جایی که می توانست قد بلندش را تبدیل به مزیت کند روی تشک کشتی بود .
از دایی اش ،قهرمان سابق مازندارن ،عشق به کشتی را یاد گرفته بود . دایی اش می گفت : سورش حان قد تو ابزارته، ازش استفاده کن، نگذار استفاده ات کنند .هر بار که دایی خاطره ای از مسابقات یا تمرین های سختش تعریف می کرد …..
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل سوم : تصاد ظریف
اما دل ، دست خودش نبود .
در موسسه فرهنگی شهر ، جایی که کلاس های فوق برنامه برای تقویت مهارت های روزمره برگزار می شد . سروش برای کلاس فن بیان ثبت نام کرده بود تا شاید اضطرایش را مدیریت کند . انجا بود که اسیر دختری شد به نام نرگس ، با قدی فقط 145 سانتی متری…..
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل چهارم : فن پیچشی زندگی
اولین چالش بزرگ زندگی اش که مستقیما به خود باوری اش ربط داشت رسید: مسابقه انتخابی کشتی در باشگاه محله برای راهیابی به اردوی استانی .
رقیبش میثم بود پسر زورمند،بی ادب و مسخره کننده .
میثم همیشه با سروش کل کل داشتی و از قد بلند و لاغری او ایراد می گرفت و می گفت ….
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل پنجم : سنگینی نگاه
فصل ششم : سکوت پس از مسابقه
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
من مهشیدم . دختری از شهرستان های استان فارس . از همان کودکی یاد گرفتم که تنها راه ساختن اینده ام، درس خواندن است .به همین خاطر با تلاش و سخت کوشی ، یک سال جهشی خواندم و در هفده سالگی دانشجوی مهندسی گرافیک شدم .
ظاهرم معمولی بود ،اما چیزی در نگاهم ، در چهره ام باعث می شد بیشتر دیده می شد…
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
کافه
از نگاه نیکی
هوای بیرون بوی باران نیمه تمام صبح را در خود داشت . پنجره سرد ، بوی قهوه تازه و صدای فنجان هایی که به میزها می خوردند مرا میان جمعیت معلق کرده بود …
داستای بر اساس دیدگاه سه فرد به نام های نیکی ، آرمان و رها ، قصه ای از دل روابط انسان ها برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل اول : رویایی طلایی، واقعیت های خاکستری
احمد پشت میز کارش نشسته و چشم هایش به صفحه نمایشگر دوخته شده بود . خطوط سبز بورس مثل رودخانه ای از طلا جلوی چشمش جاری و هر کندل صعودی نوید بخش رهایی از مشکلات مالی بود هرچند که این رهایی بیشتر شبیه یک توهم بود تا واقعیت ملموس …
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل دوم :گفت و گوی پدر و مادر : سرمایه گذاری یا اشتباه
الهام مادر احمد، در آشپرخانه مشغول آماده سازی شام بود ، اما بیشتر فکرش درگیر پرونده های بانکی بود که احمد باری گرفتن وام جدید به آن ها نیاز داشت . ایمان پدر احمد ، با حالتی اندوهگین پشت میز نشسته بود و روزنامه می خواند اما هرگز متوجه تیترهای روزنامه نمی شد . الهام نگران بود که ایمان دوباره به اخمد پول داده تا در …
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل سوم : شیما و سایه عشق
شیما در پارک کوچک مقابل یکی از ساختمان های اداری سازمان برق نشسته بود و رفت و امد ماشین ها را در خیابان شلوغ نگاه می کرد . نگاهش گاهی به سمت ساختمانی کشیده می شد که می دانست احمد آنجا پشت میزش ، در مقابل صفحه روشن مانیتور پنهان شده است . او مردی را دوست داشت که روزی اهل ….
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل چهارم : سقوط
فصل پنجم : شکاف خانوادگی
فصل ششم : تنهایی و پشیمانی
فصل هفتم : تجربه اخر
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل اول : آرزو
امیرپسر سه ساله ای بود با چشمان مشکی درشت ، صورتی سفید و موهای پرپشت و تیره .
عاشق بازی های دسته جمعی بود و با همه دوست می شد . اما یک چیز خاص همیشه توجهش را جلب می کرد : دخترهایی که مثل عروسک ها بودند؛ با موهای بلند ، صاف و دامن های رنگی .
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل دوم : اولین دعوت
چند روز بعد از آن در مهد کودک، مادر امیر و مادر آرزو در سوپر مارکت محله دوباره همدیگر راد دیدند.لبخندی رد و بدل شد . چند جمله ساده و بعد یک دعوت صمیمانه . مادر امیر با لبخند گفت …
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل سوم:بوسه ای که همه چیز را پاک کرد .
فصل چهارم : دنیای کودکانه امیر
فصل پنجم : آرزوی بزرگ شده
فصل ششم: لحظه ای برای رسیدن
فصل هفتم : پس آرزو کجاست ؟
فصل هشتم: سلام آرزو
فصل نهم : آرزوی واقعی
فصل دهم : سایه یک رویا
همان شب، توی دفترم نوشتم چرا نشد ؟
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
صدای قاشق چایی خوری که به دیواره نازک استکان می خورد، در فضای ساکت خانه می پیچید . بخار چای ،مثل دل سارا ،گیج و ناپایداری در هوا می رقصید و محو می شد . پنجمین جلسه خواستگاری بود. خانواده پسر با لبخند آمده بود اما لبخندشان لب مرز انجماد بود …
صدای پدرش آمد : مردم چه می گویند ؟
صدای خاله : مهریه کم یعنی بی ارزشی.. و صدای خودش آرام،خفه ، از جایی دور : چرا نشد ؟
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل اول : آغازی تازه؛پل زمان: میدان میوه و تره بار،امروز
هوای میدان میوه و تره بار تهران پر از صدای چرخ دستی ها،بوی هندوانه های قاچ خورده و رفت و آمد پیوسته مشتریان بود در اینجا خبری از چانه زنی نبود ؛قیمت ها روی اتیکت ها مشخص بود و همان طور خرید و فروش می شد. امیر با دو عصا در دست آهسته میان غرفه ها قدم میزد. پلاستیک نیمه …
فصل دوم : سال 1363، جاده سنندج به مریوان
بوی توت فرنگی های تازه ، دل امیر را می برد … برگردیم به قبل به بیش از چهل سال پیش .سال ، جاده سنندج به میروان. آن روزها امیر، با نام برادر ایوب مسئول محور بود…
فصل سوم : دشمنی پنهان
فصل چهارم : مقاومت خاموش
فصل پنجم : تردید و شگفتی
فصل ششم : مواجعه شخصی
فصل هفتم : احترام پنهان
دیوارهای پایگاه فرسوده شده بودند. سنگ ها لق شده و شکاف های بزرگ در میانشان دهان باز کرده بود ایوب از چند بسیجی و سرباز پایگاه خواست تا سنگ های اطراف جاده را جهت تعمیر دیوار ها جمع کنند…
فصل هشتم : رفاقت علنی
فصل نهم : ریشه های انسانی
هوای روستا بعد از آن عملیات نفس تازه ای کشیده و شاب ها ثدای تیر اندازی خاموش شده بود . مردم با آرامش بیشتری در کوچه ها قدمی می زدند.
فصل دهم : پل زمان ،نگاه امروز به گذشته و شروعی تازه
روز بعد گوشه ای خلوت در همان غرفه ،روی صندلی های ساده چوبی نشستند . عثمان ساکت بود . به دانه های توت فرنگی نگاه می کرد.بعد ارام شروع کرد به گفتن اون روزا.. همه چیز با ایوب شروع شد . وقتی ایوب مجروح شد دیگر همه چیز مثل قبل نشد .بعد از اون هم گلاره …
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل اول،آغاز راه :امیر، پسر دوم یک خانواده متوسط ، مذهبی و ساکن تهران بود . دانشجوی فوق دیپلم برق از دانشگاه تهران،اهل تلاش ، متکی به خود ، بی تکلف و جیب. از همان دوران تحصیل ، بیش تر از خوش گذرانی، درگیر اینده اش بود ….
فصل دوم، دیده شدن و آغاز تنهایی: از روز اولی که به وزارت نیرو رفت ،جدیت و مهارت های فنی اش همه را تحت تاثیر قرار دارد. اما همین باعث شد …
فصل سوم، آمدن فصل خواستگاری
فصل چهارم،دیدار
فصل پنجم؛شکستن سکوت
امیر همان جا میان شلوغی میدان ایستاده بود . خیابان پر از هیاهو بود . اما ذهنش خلوت….
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
اول عاشق شدیم بعد هم خوب صحبت نکردیم
فصل اول : نقطه صفر – داستان عاشقی
هوای گرم و نمدار استخر با صدای سوت تیز داور به یکباره از هیجان خالی شد . بازی تمام شد . پسران تیم شنا ، خیس و خسته ، یکی یکی از آب بیرون آمدیند و به سمت رختکن به راه افتادند. سینا کاپیتان تیم ، از رختکن خارج شد و پیشاپیش دیگران حرکتمی کرد …. همین که در خروجی سالن باز شد، نیسم خنک پایان روز به استخر کشیده شد و درست در آن لحظه ، گروه دختران برای تمرین وارد شدند …
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.
فصل دوم: شلعه پنهان
فصل سوم : فاصله های خاموش
فصل چهارم: مسیر دیگران
فصل پنجم : نقطه تصمیم
فصل ششم : سکوت درخت
اپیلوگ : برگ اخر
و آن اخرین برگ که بر زمین نشست گویی پیام نهایی داستان را با خود حمل می کرد؛ پیامی که در ذهن هر چهار نفر پژواک می کرد:«چرا نشد ؟»
برای مطالعه ادامه داستان از طریق لینک اقدام به خرید نمایید.